سال هشتاد و دو بود؛ روزهایی حوالی همین اواخر خرداد و اوایل تیر. آن روزها روزهای مهمّی بودند در زندگی من. فکر می کنم سوّم تیر بود که اوّلین بار او را دیدم. با آن آرامش و وقار در سکنات و آن نگاه نافذ. آن تابستان اصغر همّت گروهی از استادان و پیشکسوتان نمایش را در فرهنگسرای بهمن یکجا دور هم جمع کرده بود. کسانی چون: علیرضا خمسه ، میکائیل شهرستانی، داریوش ارجمند و خود اصغر همّت که بازیگری آموزش می دادند و خاطرم هم هست که یکی دوتایی از ستاره های حال حاضر سینما هم در آن دوره ها حضور داشتند. قطب الدین صادقی که به نظرم تاریخ تئاتر می گفت و؛ او. من قبل از آشنایی با او چندتایی به اصطلاح نمایشنامه نوشته بودم. همین توّهم نمایشنامه نویس بودن باعث شده بود کلّه ام حسابی پر از باد جعلی شود. یادم هست وقتی داشتم خودم را برای اولین جلسه به فرهنگسرای بهمن می رساندم ، در اتوبوس با دوستان هم سلک صحبت که می کردیم به آنان گفتم یعنی چرم شیر در نمایشنامه نویسی چیزی هست که به من بیاموزد؟ من زبان را که می شناسم، ساختمان و فرم را هم. من اصلاً استاد چیدمان معانی ام. نه ، این دوره فقط وقت تلف کردن است. آن روزها باید روزهای سه شنبه تمرین هم می کردیم در آن پلاتوهای مثل جهنم آنجا. و دیگر اینکه من مجبور بودم روزهای سه شنبه را با التماس از صاحب کارم مرخصی بگیرم و خودم را از شهریار به میدان بهمن برسانم. در همان اتوبوس به بچه ها گفتم که این جلسه را می آیم و خودم را نشان چرم شیر می دهم و او هم لابد به دانش من اذعان می کند و بعدش من جلوی شما رو سفید می شوم. اگر اینچنین شد که حتماً می شود من دیگر به آن کلاسها نخواهم آمد. جلسه اول ما نیم ساعتی زودتر آمدیم و من رفتم دفتر کانون تئاتر پیش آرش آبسالان که از پیشتر می شناختمش. و او هم بود. محمد چرم شیر هم آنجا نشسته بود. رفتم نزدیک و خودم را معرفی کردم. بهش گفتم که چند سالی هست که می نویسم و این هم بهترین نمایشنامه ام. و نمایشنامه ای که روی کاغذهای ساندویچ نوشته بودم را دادم به او. او فقط نگاهی کرد و گفت اسم فرهنگسرای بهمن را روی برگه ی اول آن بنویسید. بعدش به ساعت خود نگاهی کرد و به اتفاق رفتیم سر کلاس. در کلاس حدود صد و پنجاه نفری بودند. و او شروع کرد. گفت بچه ها برای شروع جلسه غروب را تعریف کنید. و من هم که استاد بودم در نوشتن نوشتم: در شاخه های یک درخت پیر وقتی که خورشید به خواب می رفت پرنده ای لانه داشت. همین یک خط را نوشتم و دستم را بلند کردم برای خواندن. و خواندم. و او هم سری تکان داد و به نفر بعدی گفت بخواند.
جلسه هر چه جلوتر می رفت چیزهایی در ذهنم فرو می ریخت. هر چه می نوشتم و می خواندم چیزی نبود که باید باشد. چرم شیر با آن صبوری اش به من می فهماند که نسبت به تمام چیزهایی که احاطه ام کرده اند سوتفاهم دارم. کلمات را نمی شناسم و مفاهیم در ذهنم اعوجاج دارند.
و من شکستم. خرد شدم . و در پایان جلسه چیزی از آن نظام فکری ام در قبلِ جلسه در ذهنم نبود.این شکستن مرا ترغیب کرد برای ادامه. در جلسات بعدی یک ساعتی زودتر می آمدم و او هم. چرم شیر در هر ملاقات مرا می شکست، به هم می ریخت ، خراب می کرد و دوباره می ساخت. من هم دیگر آن آدم سابق نبودم. دیگر نشانی از تعصب در من نبود.
حالا من هفت سالی پیر تر شده ام. و هنوز محتاج او. هنوز باید بشکنم. باید خراب شوم. و از نو ساخته شوم. من از محمد چرم شیر تعصب نداشتن به داشته ها، آمادگی برای جاگیری داشته های جدید به جای داشته های قدیمی و در یک کلام دیکتاتور نبودن و گفتگو با جهان خودم و جهانی که درش زندگی می کنم را آموخته ام. از او آموختم چگونه می شود در خود مرور کرد،غور کرد و دانست که هیچ چیزی قطعی نیست. هیچ چیزی شکل غایی و آرمانی خودش نیست. هر چیزی می تواند بهتر باشد از وضع کنونی اش.
اینها را که آموختم تازه در یافتم که به او محتاجتر از زمان دیگری هستم.